در خوابهای کودکیام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه میگذرد.
دنبالهی قطار
انگار هیچگاه به پایان نمیرسد،
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجرههایش
تنها تویی که دست تکان میدهی!
آنگاه
در چارچوب پنجرهها
شب شعله میکشد،
با دود گیسوان تو در باد،
در امتداد راه مهآلود.
در دود،
دود،
دود…
